به نام یزدان پاک

بررسي تاريخ ايران قبل از اسلام

 ايران قبل از ورود آرياييها 

 سرزمين ايران قبل از ورود آرياييها محل سكونت افراد و اقوامي بوده است كه درخشان ترين تمدن قبل از ورود آرياييها در ايران توسط آنان شكل گرفت. اقوام بومي ايران مراحل مختلف زندگي را با توجه به تنوع جغرافيايي اين سرزمين سپري كرده اند. در ابتدا غار نشيني شكلي اوليه زندگي آنان بوده است كه ابتدايي ترين شكل زندگي همراه با ساده ترين نوع معيشت يعني صيد و شكار و استفاده از دانه هاي گياهان موجود در طبيعت را شامل شده است.

ابزارهاي مورد استفاده در اين دوره بسيار ساده و مشتمل بر ابزار سنگي و چوبي بوده است. رفته رفته كوچ نشيني شيوه جديد زندگي آنان گرديد و با توجه به سكونت در طبيعت و قرابت بيشتر با آن انسان با كشاورزي آشنا گرديد و تحولي عظيم در زندگي آنان رخ داد، بوميان ايران زمين مرحله جديد از زندگي خويش را آغاز نمودند و آن استقرار دايمي در يك منطقه، ايجاد ساختمان براي زندگي و تشكيل مزارع و پيرو آن روستاهاي كوچك بود.

اين سير تحول از حدود 9000 سال پيش آغاز گرديد و تا ورود آرياييها به ايران ادامه يافت مهمترين تمدن در ايران قبل از ورود آرياييها ايلاميان بودند. اقوام ديگري نيز علاوه بر ايلاميها در ايران سكونت داشته اند كه برخي مراكز تمدني آنها در:

شمال غربي:

‌تپه گوران در جنوب شرقي كرمانشاه
تپه علي كش دهلران در نزديكي دزفول
تپه گنج در نزديكي كرمانشاه
گوي تپه آذربايجان

غرب:

تپه گويان نهاوند
تپه سلدوز در نزديكي درياچه اروميه
 

فلات مركزي:

تپه زاغه،‌درجنوب دشت قزوين
تپه سيلك كاشان 

شمال شرقي:

تپه سنگ چخماق در شمال شاهرود

شمال:

تپه مارليك گيلان

جنوب شرقي:

شهر سوخته سيستان

از مهمترين دستاوردهاي اين اقوام:

ساخت ابزارهاي توليد كشاورزي، ساخت خانه هاي گلي با خشت هاي دست ساز پيدايش مهر، اختراع چرخ سفالگري و تهيه ظروف سفالي نقشدار، استفاده از فلز براي ساخت ابزار، ظروف و زيور آلات فلزي نظير مس، ذوب فلز و قالبگيري آن و همچنين ساخت آشيايي از جنس استخوان كه روي آنرا كنده كاري مي كردند، شيشه، گل، سفال و سنگ و دفن مردگان با اشياء شخصي و زيور آلات، همچنين مباني انديشه هاي ديني و فلسفي، نوشتن، پيدايش كاربرد اعداد دانش هاي رياضي و ستاره شنايي. و همچنين مردمان(بومي) ايران زمين با همسايگان داخلي و خارجي خود داراي روابط تجاري و بازرگاني نيز بوده اند.

پژوهشگران اختراع سفال را به ايرانيان نسبت داده اند و عقيده دارند كه زنان ايراني سازنده اولين وسايل سفالي بوده اند و در ارايه آن مردان ايراني با اختراع چرخ كوزه گري به اين صنعت نوظهور آب و رنگ بيشتري بخشيده اند. چنانكه زيباترين نمونه هاي اين ظروف و وسايل در گوشه و كنار سرزمين متمدنمان ايران يافت شده است. 

دسته بنديهاي اقوام مهاجر آريايي و محل استقرار آنان در ايران 

بطور كلي هزاره اول قبل از ميلاد را ميتوان دوره پديدار شدن رويداد هاي مهم در تاريخ ايران زمين دانست. چرا كه اين رويدادها تا حدود زيادي چهره اين كشور متمدن را دستخوش تحولات عميق و شگرفي نموده است. از آن جمله ورود اقوام آريايي به ايران(زمان دقيق ورود آريايي ها به ايران در پرده اي از ابهام قرار دارد اما ... )‌ و ديگري كاربرد روزافزون آهن.

زمان دقيق ورود آرياييها به ايران در پرده اي از ابهام قرار دارد اما سده هشتم قبل از ميلاد مستند ترين زمان ورود قوم تازه وارد آريايي به ايران است. كه هر يك بنا بر مسير ورود و تشخيص بهترين مكان براي استقرار در گوشه اي از اين سرزمين سكني گزيدند. و با تشكيل دولت هاي ملوك الطوايفي رفته رفته تاريخ ايران را چشم انتظار وقوع تحولات جديد نمودند. اين اقوام تحت عنوان قوم خود به نام مادها در مغرب باكتريها يا پارت ها(باخترها) در مشرق و پارسي ها در جنوب زندگي نوين خود را آغاز نمودند. 

فرهنگ و تمدن ايلام  (والتر هينس) 

مهمترين تمدن ايران قبل از ورود آرياييها(از 3000 – 645 قبل از ميلاد) تمدن ايلام در حوزه رود كارون پديدار شده است و كشور سرزمين ايلام شامل: خوزستان ، لرستان، پشتكوه و كوههاي بختياري بوده است. همچنين قسمتهايي از كردستان و كرمان را نيز در بر مي گرفته و حدود آن از غرب به دجله و از شرق قسمتي از پارس، از شمال امتداد راهي كه از بابل به همدان مي رفت از جنوب خليج فارس تا بوشهر بوده است. مهمترين شهرهاي آن شوش، در نزديكي انديمشك و ماداكتو در ساحل رود كرخه و خانواده يعني خرم آباد امروزيست.

از نژاد ايلاميان هنوز اطلاع دقيقي در دست نيست ولي گروهي اعتقاد دارند كه آنان از نژاد سياهان بوده اند. كهن ترين زبان آنان آنزاني بوده كه در ابتدا استفاده مي شده ولي حدود 3000 سال پيش از ميلاد متروك شده و جاي آن را زبان سومري و زبان هاي سامي گرفته است هر چند كه پس از گذشت زمان مجددا زبان آنزاني مقام و منزلت خود را باز يافته است.

خط ايلامي از انواع خط ميخي بوده و با خط بابلي و آشوري تفاوت داشته است. كتبيه هايي كه از اين زمان بدست آمده به زبان بابلي و سومري نگاشته شده است. مهمترين دوران در تاريخ ايلام دوران ايلام ميانه است كه به عصر طلايي ايلام نيز معروف است و پژوهشگران اين دوره را دوران موج شكوفايي تمدن و قدرت ايلام دانسته اند.

مهمترين پايتخت ايلاميها منطقه شوش بوده است كه بدليل برخورداري از آب رود كارون صورت دشت حاصلخيزي را به خود گرفته بود كه توجه اقوام همسايه را به خود جلب مي كرد.

اين مساله و همچنين وجود معادن در مناطق غربي ايران كه مملو از منابع فلز بود و مورد احتياج اقوام همسايه كه همان مردمان ميان دو رود نظير آشور، كلده، بابل و غيره بودند سبب ايجاد ارتباط تنگاتنگ با آنان ميگرديد كه شكل غالب اين ارتباط را اغلب جنگ ها تشكيل ميدادند زيرا اقوام همسايه ظاهرا غارت و حمله را براي بدست آوردن ما يحتاج خود به روابط مسالمت آميز بازرگاني ترجيح ميدادند. اين شكل ارتباط در قرون آينده يعني مهاجرت و سكونت آرياييها در ايران نيز به قوت خود باقي بود.

از نظر اعتقادي از مذهب اين قوم آگاهي درستي در دست نيست ولي آنچه مسلم است اينست كه ايلاميان نيز مانند سومريان جهان را پر از ارواح مي دانستند. نام خداي بزرگ ايشان اين شوشيناك بود كه مختص پادشاهان و كاهنان بود مردم ايلام براي پرستش خدايان خود، معابدي مي ساختند كه مجسمه هاي خدايان نيز در آنها نگهداري مي شد. مهمترين اين معابد معبد چغازنبيل در نزديكي شهر شوش به شكل زيگورات كه پلكانهاي هرمي شكل داشته اند ساخته شده است.

از مهمترين ويژگيهاي تمدني ديگر ايلاميها ميتوان به ساخت ظروف سفالي، قيري، فلزي ، پيكره سازي،‌ مهرسازي نقش هاي برجسته روي سنگ و معماري اشاره كرد كه بارزترين توانايي هنري آنان را در تزيين ظروف فلزي با بدن و سر جانوران ميتوان مشاهده كرد. در معماري نيز آجرهاي لعاب دار آبي و سبز زيبايي خاصي به بناهايشان مي بخشيده است. آنان احتمالا اولين گروهي بوده اند كه استفاده از آجرنماي لعابدار را در تزيين بناها ابداع كرده اند. باستان شناسان پيكره هاي بسياري از الهه هاي مادر را در ايلام كشف كرده اند كه اين مساله نشانگر اعتقاد آنان به جاودانه بودن، قابل احترام بودن زن و حفظ و تداوم نسب خانواده توسط زن بوده است.

نوع حكومت در ايلام شيوه ملوك الطوايفي بوده است و خصوصا حكومتها در مناطق كوهستاني به شكل مستقل يا نيمه مستقل عمل مي كرده اند. ايلاميها مانند ديگر اقوام باستان چند گانه پرست بودند و رب النوع هاي طبيعي همانند: خورشيد، زمين، ماه، رود و غيره را مي پرستيدند و براي عبادت خدايان خويش مراسم مذهبي اجراء‌ مي كردند كه همراه با تقديم قرباني و نواختن موسيقي بود. آنان به زندگي پس از مرگ اعتقاد داشتند و همراه مردگان خويش غذا و وسايل مورد نياز زندگي را دفن مي كردند. پرستش الهه هاي زن كه نشان دهنده اعتقاد به زنانگي جاويدان است و پرستش مارهايي كه اثر در جادو داشت دو خصوصيت ويژه دين ايلامي ها مي باشد.

متاسفانه بيشترين ميزان اطلاع و آگاهي ما از تمدن ايلام منوط به متون مندرج در تورات و همچنين، برخي گل نوشته هاي ميان دو رود است زيرا هنوز بدرستي رموز خط و زبان ايلامي كشف نشده است. ايلاميان سرزمين خود را هل تمتي يا حتمتي يعني سرزمين خدا مي ناميدند. ولي بدليل اينكه همسايگان آنان آن سرزمين را ايلام مي ناميدند تا كنون نام ايلام بر اين تمدن باشكوه باقي مانده است.

تمدن ايلام به حيات خود ادامه داد تا اينكه با حمله آشوربانسي پال پادشاه آشور در حدود سال 645 قبل از ميلاد دولت متمدن و قدرتمند ايلام منقرض گرديد. 

دولت ماد نخستين تجربه تشكيل دولت آريايي (دياكونف) 

اين دسته از آرياييان پس از ورود به سرزمين ايران مسير خود را در نواحي غربي و شمال غرب تا جائيكه سلسله جبال زاگرس قرار دارد ادامه دادند و سپس به دليل نوع معيشت يعني رمه گرداني، نواحي كوهستاني غرب را براي زندگي برگزيدند. و بدين ترتيب با اقوام بومي ايران كه خود داراي تمدن بودند نظير لولوبيها ، كاسي ها، گوتي ها و مانايي ها همسايه شدند. تقريباً همزمان با ورود مادها اين منطقه صحنه تاخت و تاز اقوام ساكن بين النهرين (ميان دو رود) كه همسايگان نزديك ايران زمين محسوب شدند گرديده بود كه از مهمترين آنان آشوريان بودند كه بهترين تمدن ايراني يعني ايلام توسط آنان به نابودي كشيده شده بود.

همچنين از سمت شمال اورارتو و از سمت جنوب ايلام آنان را تهديد مي كرد. همين امر يعني مساله خطر حمله و تاراج اقوام همسايه ساكنين بومي نواحي غرب، شمال غرب، جنوب و جنوب غربي ايران را به فكر تشكيل اتحاديه اي به نام ماننايي انداخته بود. هر چند اين اتحاديه قدرت چنداني نداشت و امنيت آنها را در برابر حملات و يورش همسايگان تضمين نمي كرد. ولي به هر حال اولين تجربه ايجاد اتحاديه در هزاره اول قبل از ميلاد بود. نام متحدان ماننايي در الواح آشوري ذكر شده است.

مادها كم كم پس از استقرار و اسكان در اين نواحي خطر حملات همسايگان را مزه مزه كردند و با مشاهده ضعف اتحاديه ماننايي با الهام از تجربه اين اتحاديه سعي در ايجاد يك ائتلاف قدرتمند نمودند كه در برگيرنده همه اقوام آريايي و غير آريايي ساكن نواحي غربي كه پيكان حمله مهاجمان بسوي آنان متوجه بود شود و تحت يك هدف مشترك كه در حفظ استقلال و هويت خود در برابر اقوام مهاجم خلاصه مي شد. كه اين فكر پس از اندك زماني منجر به تشكيل اولين دولت قدرتمند آريايي در ايران توسط مادها گرديد. بدين منظور پس از شور و مشورت اقوام مادي با يكديگر متحد شدند و بر آن شدند كه بهترين شخص را كه توانايي اداره اتحاديه را داشته باشد به رهبري انتخاب كنند تا اينكه شخص مورد نظر يعني ديوكس يا ديااكو اين امر خطير را به عهده گرفت وي در ميان قوم خود به دادرسي و داوري مشغول بود. و به صداقت و امانت و عدالت خواهي شهره بود. اقوام مادي تلاش خود را براي ايجاد پادشاهي به منصه ظهور رساندند بدين ترتيب بناي شهر اكباتان يا هگمتانه كه اكنون همدان خوانده مي شود با شكل زيباي معماري خود كه هفت ديوار دايره اي تو در تو را شامل مي شد آغاز گرديد كه سبب محافظت از سرزمين ماد به شكل دژ مستحكمي درآمد. اتحاد اقوام مادي توسط ديااكو طي 50 سال حكومت وي شكل گرفت. پس از ديااكو اتحاديه و همچنين دولتي را كه پدر شكل داده بود به فرهورتيش رسيد. كه سعي وي در حمله به آشوريان و غلبه بر آنها نتيجه معكوس داد زيرا همزمان اقوام سكايي به قلمرو ماد يورش برده و موفق شدند علاوه بر فتح آن به مدت 28 سال اين قلمرو را تحت سيطره و سلطه خود قرار دهند، ولي پس از اين مدت اين نقيصه و اين دوران فترت با هوشمندي و كياست هوخشتره پسر فرهورتيش جبران گرديد ولي با افزايش نيروي نظامي و تشكيل اتحاديه اي پنهاني از دولتهاي كوچك و بزرگ مستقر در فلات ايران كه پيوستگي و قرابت فرهنگي داشتند. ابتدا سكاها را شكست داده و ا ز قلمرو خويش بيرون راند و سپس با كمك متحدين خود از جمله بابليها كه دشمن آشور گرديده و به اتحاديه ايرانيان پيوسته بود موفق به انقراض دولت آشور گرديد و بعد از آن با لوت ليدي يا لوديه در آسياي صغير كه از نظر ثروت و توسعه تجارت در صدر كشورهاي آن روزگار بود صلح نمود و به منظور استحكام و ثبات صلح و دوستي با لوديه روش ايجاد پيوندهاي خانوادگي يعني ازدواج با لوديان را برگزيد.

اينكه دوران حكمراني و سلطنت هوخشتره درخشانترين دوره در تاريخ ماد به شمار مي رود ولي در عوض دوره بعدي يعني دوره سلطنت پسرش آستياگ يا آژدهاك كه به ايختو ويگو نيز معروف است دوران انحطاط و ضعف و اضمحلال تدريجي اين حكومت محسوب مي شود، ثروت عظيمي كه از فتح آشور به دست آمده بود و همچينين ايجاد روابط اقتصادي بازرگاني و تجاري كه در سايه صلح با ليديه نصيب آنان شده بود نه تنها به شكوفايي و رونق حكومت مادها از نظر زيربنايي و داخلي كمك نكرد بلكه باعث دور شدن آنان از اهدافي گرديد كه پيوسته نياي بزرگ مادها يعني ديااكو در سر مي پروراند گرديد.

ارمغان ثروت ، براي سران ماد خصوصاً آژدهاك، تن آسايي، توجه به ظاهر تجمل پرستي و اسفناك تر از همه بي توجهي پادشاه به امور سياسي و اجتماعي گرديد و همين امر سبب فزوني ظلم و ستم و تعدي بر مردم گرديد و در نتيجه اين وضعيت مادها مهمترين عامل و نقطه قدرت و اتكاء خود يعني پشتيباني و حمايت توده مردم را از دست دادند. سران ماد نيز از ضعف شاه استفاده كرده با تقسيم قلمرو ماد هر يك اداره قمستي از اين ملك را در دست گرفتند و شاه براي تصميم گيري در امور كشور مسائل مهم را در شوراي بزرگان كه هنجمن ناميده مي شد، مطرح مي نمود تا با نظر آنان درباره آنها چاره جويي شود يكي از ايالات مستقل ، انشان در منطقه خوزستان امروزي بود كه حاكم آن با دختر شاه ماد ازدواج كرد، نتيجه اين ازدواج كوروش بود كه با مشاهده نابساماني حكومت ماد به فكر جلب بزرگان ماد و همچينن مردم ساكن در اين قلمرو و نيز پادشاه بابل افتاد. آژدهاك كه از اين امر بيمناك شد در ابتدا كوروش را به دربار فراخواند اما كوروش سرباز زد در نتيجه منازعه بين سپاه ماد و سپاه كوروش صورت گرفت اما به دليل تسليم فرمانده مادي و اتحاد او با كوروش به سمت هگمتانه شكركشي و با فتح آن به حكومت مادها خاتمه داده شد.

تمدن مادها

همانگونه كه اشاره شد كشور ماد با تلاش فرمانروايان لايقي همچون هوخشتره گسترش وسيع يافت كه اقوام گوناگون را در سينه خود جاي داده بود و شامل بخش هاي وسيعي از آسياي صغير، نواحي آذربايجان، كردستان، همدان، اراك، ري، دامغان، فارس، بلخ، ‌خراسان، قسمتي از خوزستان و تمام مازندران مي شد. از اين قلمرو وسيع بناها، حجاريها و كتيبه هايي به جاي مانده است. همچنين مطالعه كشفيات و حفرياتي نظير گورهايي كه با توجه به مصنوعاتي كه از آنها به دست آمده، چنين دريافت مي شود كه، اين آثار تمدني اختلاطي از تمدنهاي آشوري، سكالي و آسيايي است. كه زماني نيز مادها در صنايع خود از آنها تقليد كرده و با ذوق و سليقه و خلاقيت خود دگرگونيهايي در آنها پديد آورده اند. از نظر معيشتي مادها گله دار و رمه گردان بودند و پدر در خانواده ي ماد داري قدرت تامه بود و چند همسري در بين مردان ماد رواج داشت.

مهمترين ويژگي حكومت ماد اتحاد اقوام مختلفي بود كه تا آن زمان بهم پيوند نخورده بودند و مادها آنان را با پيوندهاي فرهنگي به يكديگر نزديك كردند كه اين ويژگي در عصرهاي بعد نيز همچنان پا برجا ماند. پادشاهان ماد در دوران قدرت خود حكومت مطلقه داشتند و اين سبب ايجاد يكپارچگي و وحدت در سراسر قلمرو مي شد. بطور كلي روي كار آمدن دولت آريايي ماد و گسترش متصرفات آن تا دوردست ترين نقاط و شهرهاي آسياي صغير مردم سامي نژاد آن خطه را ضعيف نموده دولتي ايراني به نام ماد جاي دولت آشور را گرفت. دولتي كه تا مدتهاي مديدي صاحب قدرت و هيبت در دنياي آن زمان به شمار مي رفت و اين امر در تاريخ دنياي كهن از اهميت زيادي برخوردار بود. 

دين ( كيش مادها )

با توجه به مدارك موجود و آثار كشف شده پژوهشگران بر اين عقيده اند كه مادها از نظر مذهبي به آيين مزداپرستي گرايش بيشتري داشته اند. وجود چند آتشدان در نزديكي شهر ملاير گواهي بر اين مدعاست. همچنين با توجه به مصنوعات منقوش و ديگر شواهد گمان مي رود كه ظاهرا ماديان تا حدودي تحت تاثير اعتقادات آشوري و بابلي مبني بر پرستش الهه هاي مختلف قرار داشتند. مغ ها آداب مذهبي را اجرا مي كردند و در آثار معماري صخره اي بسياري از نقش برجسته ها به آنان تعلق دارد.

ويژگي اجتماعي مادها

در سرزمين ماد خصوصيات خانوادگي پدرشاهي وجود داشته است. جامعه ماد در آغاز از عشيره هاي پدرشاهي ياويس تشكيل مي شد. كه در دهكده ها ساكن بودند. رياست عشيره معمولا سالمندترين عضو خاندان بوده است. رؤساي خاندانها رفته رفته بصورت اشراف و طبقه حاكم درآمدند. اقوام مادي براي حفاظت از خود به دژها پناه مي بردند و هنگام بروز خطر براي تصميم گيري، شورايي از بزرگان بنام هنجمن تشكيل مي گرديد. 

هنر و معماري

پژوهشگران از مادها آثار زيادي بدست نياورده اند اما ميراث هاي فرهنگي آنان را ميتوان در آثار دوره هخامنشي جستجو كرد. چنانكه هخامنشيان در ساختن بناهايي مانند تخت جمشيد از روش هاي مادي استفاده كرده اند. مهمترين اثر معماري كه نشان دهنده توانايي آنان در اين زمينه است، دژ مستحكم هگمتانه يا اكباتان است كه هم محل حكومت پادشاه و هم محل زندگي مردم بوده است. كه البته چنانكه مشهور است آنان نيز اين شيوه معماري را از همسايگان اورارتويي خود فراگرفته اند. از دوره مادها دخمه هايي يافت شده است. كه آرامگاه شاهان و بزرگان مادي است. كه در دل كوهها جاي دارد. آنها براي ساختن بناها از قير طبيعي استفاده مي كردند. باستان شناسان در تپه گيان گورستان سيلك و گنج زيويه آثار فلزي و سفالي كشف كرده اند كه همگي نشانگر ذوق و سليقه و مهارت آنان در زمينه هنر و صنعت است. همچنين هنرنمايي بر مفرغ و آهن، سنگ تراشي، سفال سازي و احتمالا نساجي هم پيشرفت فراواني كرده بود.

خط كتابت مادها

آگاهي ما در زمينه خط و كتابت مادي از اطلاعات درباره فرهنگ آنان نيز كمتر است. ولي با توجه به آثار محدود بدست آمده برخي بر اين عقيده اند كه مادها داراي خط و كتابت بوده اند. كه به ظن قوي از خط اورارتويي گرفته شده بود. و تصور مي شود يكي از انواع خط ميخي بوده باشد. و نمونه هايي نيز از خط هيروگليف از آن دوره به دست آمده است. مسلما آنان در قرن هفتم پيش از ميلاد داراي خط و كتابت بوده اند و گمان مي رود كه اين خط همان است كه امروزه خط باستان پارسي يا خط هخامنشي رديف اول خوانده مي شود. ولي در واقع از لحاظ اصل و منشا مادي است.

هخامنشيان 

دومين گروه از آرياييهايي كه وارد ايران زمين شدند. پارسيان بودند كه با توجه به لياقت، كفايت، هوشمندي و توانايي بزرگ شاهاني همچون كوروش كبير، داريوش بزرگ و ديگر شاهان موفق به تشكيل سلسله اي گرديدند كه نامشان به تنهايي در دوران باستان ما همچنان بر تارك تاريخ اين مرز و بوم عزيز مي درخشد. در سايه اقتدار اين دولت كه بنا به نياي بزرگشان هخامنش به اين نام مشهورند. نيمي از دنياي باستان در سيطره قدرت آنان قرار گرفت. و همچنين بدليل فرهيختگي پادشاهان هخامنشي و به لطف توجه آنان چنان آرامش، رفاه و پيشرفتي در كشور پديدار شد كه بزودي ايران را صاحب باشكوه ترين تمدن، غني ترين فرهنگ و وسيع ترين مرزها نمود. اوج پيشرفت سيستم هاي مختلف كشور، از لحاظ اركان سياسي، ‌اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي ، نظامي و از همه زيباتر هنري در اين زمان بوده است. به گونه اي كه به جرات مي توان گفت كه شكوه و عظمتي كه آنان براي ايران، اين عزيز سرزمين كهن به ارمغان آوردند، هيچ دولت ديگري در طول تاريخ براي كشور ما رقم نزده است. روحشان جاويدان و انديشه پاكشان گرامي.

پارسها پس از ورود به ايران مسير حركت خود را تا نواحي جنوبي ادامه داده و با سكني گزيدن در اين منطقه به تدريج با اقوام بومي فلات ايران كه در آن ناحيه ساكن بودند، نظير كاسي ها و آنزاني ها ممزوج و مخلوط شدند و رفته رفته بدليل بهره گيري قدرتي كه در منطقه كسب كرده بودند. موفق به تشكيل سلطنت گرديدند.

به موجب لوحه بنونيد پادشاه بابل تا روي كار آمدن كوروش كبير سه تن از آنان به نام چا اش پش،‌ كوروش اول و كمبوجيه يكي پس از ديگري به سلطنت رسيدند. نياي اين پادشاهان هكمنش يا هخامنش بود كه شاهان پارس نام وي را بر خاندان خويش نهادند پس از ايجاد سلطنت توسط اين شاهان رفته رفته زمينه براي تبديل اين حكومت محلي به يك قدرت جهاني فراهم مي شد. دلاوري از پارس به نام كوروش با گامهايي استوار و نهادي مملو از آزادگي اين امر خطير را تحقق بخشيد.

كوروش كبير (سرسلسله شهرياران هخامنشي)

آستياك (ايختو ويگو) بر اساس خوابي كه ديده بود معبرين را به حضور خواست تا خوابش را تعبير كنند. وي خواب را اين چنين بازگو كرد:« در خواب ديدم كه از بدن دخترم ماندانا نهر آبي روان است. كه نه تنها پايتخت بلكه سراسر آسيا را فراگرفت». تعبير خواب چنين كردند كه از دخترت پسري زاده خواهد شد. كه نه تنها ملك تو بلكه سراسر آسيا را خواهد گرفت. وحشتي كه در پي تعبير خواب آستياك را فرا گرفت سبب شد كه دخترش ماندانا را به همسري هيچ يك از بزرگان ماد در نياورد. پس او را به كمبوجيه شاه شهر آنشان داد كه نواده هخامنش پسر كوروش اول و يك ايراني اصيل با خويي ملايم بود. ماندانا پس از پايان مراسم عروسي به كشور كمبوجيه عزيمت كرد. چندي نگذشت كه رعب و وحشت دوباره آستياك را در برگرفت. زيرا براي دومين بار خواب وي تكرار شد. اين بار در خواب ديد كه از شكم ماندانا تاكي روييده، برومند شده و سراسر آسيا را فرا گرفته است. چون معبرين همان تعبير پيشين را به او عرضه كردند بر صدد برآمد كه ريشه اين ترس را بخشكاند، در اين هنگام ماندانا باردار بود و در آستانه وضع حمل، آستياك دخترش را به ماد فراخواند و پس از وضع حمل پسرش را به يكي از سردارانش سپرد. و وظيفه از بين بردن وي را به او محول كرد و به ماندانا نيز گفت كه فرزندش مرده به دنيا آمده است. هارپاگ سردار ماد از اين امر سرباز زد و پنهاني كودك را به چوپاني به نام ميترادات سپرد كه وي را به هلاكت رساند. اتفاقا در همين زمان كودك چند روزه ميترادات درگذشته و جسدش در خانه بود. ميترادات جسد كودك را به جاي نوزادي كه قرار بود كشته شود. به گماشتگان هارپاگ تحويل داد و بجاي آن كوروش را نزد خود نگاهداشت. پس از گذشت ده سال اتفاقي غير مترقبه هويت كوروش را فاش نمود، او و چند تن از كودكان همتايش در دهكده اي كه ميترادات گله داري مي كرد،‌سرگرم بازي بودند. كودكان كوروش را به شاهي برگزيدند و او نيز مانند پادشاهي به كودكان فرمان مي راند، و هر كه را از فرمانش سرپيچي مي كرد به عقوبت مي ترساند، از قضا يكي از كودكاني هم كه به عقوبت نافرمانيش رسيد. فرزند اميري به نام آرتمبر بود، پدر از اين واقعه مطلع گشت و بلافاصه آرتمبر از آستياك كه در نزد او احترام و مقام خاصي داشت. درخواست تنبيه و مجازات وي را نمود. پس از احضار كوروش به دربار آستياك از كم و كيف ماجرا از وي سوال كرد. و كوروش ماوقع را شرح داد و سپس افزود حال چنانچه براي اين كار سزاوار كيفرم،‌ آماده ام تا دستور پادشاه در باره ام اجرا شود.

آستياك با شنيدن گفتار كوروش سخت در فكر فرو رفت. زيرا پاسخي كه كوروش به وي داده بود پاسخ كودك عادي نبود. از طرفي چهره اش نيز به خود او شباهت داشت. و از لحاظ طرز گفتار به شبان زادگان نمي مانست،‌ سنش نيز با سالهاي عمر كودكي كه دستور قتلش را صادر كرده بود،‌ تطبيق مي كرد. براي حصول اطمينان ميترادات را به دربار احضار كرد. و پس از مرعوب ساختن وي حقيقت را در مورد كوروش از وي جويا شد. ميترادات نيز حقيقت ماجرا را بر او عيان نمود. آستياك كه از هارپاگ سخت برآشفته شده بود. در صدد تنبيه او برآمد وي را به دربار احضار و براي ميهماني شامي كه به مناسبت يافتن نوه اش كوروش بر پا نموده بود از وي دعوت بعمل آورد. سپس غذايي را در مقابل او نهادند كه هارپاگ پس از تناول غذا اظهار لذت از خوردن آن نمود. آستياك پس از اتمام غذا به هارپاگ گفت كه طعم ضيافت نيز مانند اين غذا بسيار گوارا است؛ زيرا غذايي كه تناول كردي از گوشت بدن تنها فرزندت تهيه شده بود. بدين ترتيب هارپاگ از آستياك كينه بدل گرفت و از وي متنفر شد. اما كينه خود را پنهان داشت و آنرا ابراز ننمود.

آستياك نيز پس از مشورت با مغان دربار كه برايش پيشگويي مي كردند،‌ با صلاحديد آنان كوروش را روانه پارس نمود و او را به آغوش پدر و مادر حقيقي اش بازگرداند. و ميترادات و همسرش كونو از ديدار وي محروم گشتند.(تكرار نام كونو – كه به معني ماده سگ است – سبب قوت گرفتن افسانه اي در بين پارسيان گرديد كه بموجب اين افسانه پارسيان بر اين عقيده شدند كه ماده سگي كوروش را به هنگام نوزادي در كوهستان يافته و او را بزرگ كرده است.) پس از آنكه كوروش به سن بلوغ رسيد هارپاگ زمينه را براي همكاري با وي مساعد ديد وطي نامه اي از او درخواست نمود كه همراهي او را براي حمله به ماد و سرنگوني حكومت آستياك بپذيرد. كوروش انديشيد كه چگونه اين امر را جامه عمل بپوشاند، تا اينكه دست به عمل زد و پس از اتحاد اقوام پارسي و ايجاد لشكري متحد و قدرتمند از آنان كه از سلطه ماد به تنگ آمده بودند، آماده نبرد با آستياك شد. ولي وي پيش دستي كرده سپاهي را بفرماندهي هارپاگ كه از همدستي اش با كوروش بي اطلاع بود روانه نبرد نمود. نتيجه كار از آغاز آشكار بود زيرا به محض تلاقي دو سپاه بدون اينكه نبردي جدي صورت گيرد. اغلب سپاهيان به فرماندهي هارپاگ به سپاه كوروش پيوستند. آستاك با شنيدن اين خبر خود سپاهي فراهم كرد و به جنگ با كوروش شتافت، ‌ولي شكست خورد و سپاهيانش نابود شدند. و خود به اسارت كوروش درآمد. كوروش سپس به سمت اكابتان يا هگمتانه مركز حكومت ماد رهسپار شد و آن شهر را در سال 550 قبل از ميلاد فتح نمود.

پس از آن كوروش،‌ به سمت ليدي يا لوديه ثروتمند ترين كشور منطقه آسياي صغير لشگركشي كرد پادشاه ليدي به منظور مقابله با كوروش با فرمانرواي اسپارت كه از مهم ترين شهر هاي يونان بود، ‌متحد شد. اما قبل از اين كه اين ثمري دهد. كوروش به ليديه حمله برد و پايتخت ثروتمند آن يعني سارد را تصرف نمود. كوروش در تصرف ليدي كه بسيار سخت مي نمود از روش جنگي هوشمندانه اي بهره گرفت، وي مي دانست كه اسب نقطه اتكاء ليديان در جنگ است. او اين نقطه اتكاء ليديان را بصورت نقطه ضعف در مقابل خودشان بكار گرفت بدين ترتيب كه از عنصر شتر در مقابل اسب در جنگ استفاده كرد. كوروش سپاه شتر سوار را در مقابل اسبان دشمن قرار داد. از آنجا كه طبيعتا اسب از شتر مي ترسد و بوي شتر برايش غير قابل تحمل است، خيلي سريع ترفند جنگي كوروش موثر افتاد. و اسبان سپاه ليديه از معركه گريختند. و سپاه ليدي مستاصل گرديد، با اينكه داراي قدرت زيادي بود ولي با دادن كشتگان فراوان با وجوديكه سپاه كوروش نيز خسارات انساني سنگيني را متحمل شد، نتيجه جنگ را به كوروش واگذار نمود. پس از چند روز محاصره شهر سارد خاتمه يافت و كوروش موفق به فتح شهر سارد و انقراض امپراطوري بزرگ ليدي شد.

با سقوط ليديه قلمرو كورش تمام آسياي صغير را شامل شد، فاتح پارسي بدنبال تسخير ليديه در صدد تنبيه بابل و مصر كه بر ضد او با ليديه متحد شده بودند برآمد. البته كوروش بلافاصله به بابل حمله نكرد. در مدت 6 سالي كه بين فتح ليديه و فتح بابل گذشت، كوروش ظاهرا بيشتر در نواحي شرقي ايران سرگرم زد و خورد با سكاها و طوايف باختر(بلخ) بود.

پس از آرام كردن نقاط شرقي، كوروش در صدد فتح بابل برآمد. با توجه به شرايطي كه در بابل حكم فرما بود، فتح بابل براي كوروش آسان مي نمود زيرا؛ مسايلي مانند، ناخرسندي عامه مردم و رؤساي آنان از پادشاه خويش و نارضايتي كاهنان بابلي بدليل بر حرمتي پادشاه نسبت به خداي بابل كه مردوك نام داشت. همچنين خوشگذراني پادشان و پسرش كه در كنار او به كار اداره كشور مي پرداخت و بي توجهي به وضعيت عامه مردم كه در شرايط اجتماعي نامساعدي بسر مي بردند و نيز به بي عدالتي نسبت به اسيران يهودي كه از زمان بخت النصر به اسارت درآمده بودند. همه و همه سبب شد كه بستر مناسب براي فتح بابل فراهم آيد. پس از لشكركشي كوروش بابلي ها مقاومت چنداني نكرده بابل بدون جنگ و جدال تسليم شد و انضباطي كه كوروش به سپاهش تعليم داده بود سبب شد كه بدون هيچ غارت و تخريبي و بدون كوچكترين خون ريزي فتح بابل صورت پذيرد، بهترين وزيركانه ترين اقدامي كه كوروش در فتح بابل انجام داد اين بود كه خداي مردوك را تكريم نمود و خود را برگزيده او دانست و خود را شاه فاتح نخواند بلكه خود را شاه جديد بابل خواند و نيز همچنانكه در هنگام فتح ماد آستياك را تمثيت و تنبيه ننمود، نبونيد را نيز حتي مورد محبت خود نيز قرار داد. يهوديان را آزاد كرد تا به بيت المقدس بازگردند. با فتح بابل كوروش وارث تمام قلمرو پادشاهان آشور و بابل شد و البته سوريه، فينيقيه و فلسطين هم كه جزو ولايات تابع بودند نيز به قلمرو او تعلق يافت. تسلط بر فينقيه امتياز استفاده از تجارت و بازرگاني از درياي مديترانه تا اقيانوس هند را در اختيار هخامنشيان قرار داد. پس از فتح بابل نوبت به فتح مصر رسيد. اما بدليل تحركات ساكاها و برخي اقوام بيابانگرد ديگر نظير ماساژت ها در شرق ترجيح داد كه ابتدا بر آرام كردن آن نواحي بپردازد.

كوروش در طي زد و خورد با با اين اقوام تا حوالي سيحون و مرزهاي هند پيشرفت و بدنبال اين لشكركشي ها طي نبرد با اقوام ماساژت كشته شد. نظر مورخين در مورد كشته شدن كوروش بدست ماساژتها مختلف است. بطوريكه برخي مورخين بزرگ عشيره پارتي داهه و برخي ديگر اقوام ساكن بخش خاوري درياي مازندران يعني دربيس ها را عامل كشته شدن كوروش كبير مي دانند. 

كوروش صفات و خصوصيات

سيماي كوروش، فاتح همدان، منقرض كننده امپراطوري ماد،‌ بنيانگذار امپراطوري هخامنشي و شايد بزرگترين فاتح در تاريخ دنياي قديم چنان با روايات افسانه آميز و گاه مغرضانه يوناني و مادي درهم آميخته كه اگر اطلاعات ماخوذه از الوان و كتيبه ها يا برخي اشارات تورات وجود نداشت. حتي ممكن نمي شد واقعيت احوال او را از تصوير يك شخصيت اساطيري و پرداخته تخيل افسانه سازان باز شناخت. اما آنچه مسلم است اين است كه امپراطوري اي كه او بر شالوده امپراطوري ماد بنا نهاد چنان با تمام امپراطوري هاي گذشته شرقي تفاوت داشت. كه سيماي او به صورت يك فاتح يك امپراطور و يك منجي عصر واقعيت تاريخ را به نحو چشمگيري مجال جلوه داد. اقدامات كوروش در زمان حياتش، سبب شد كه به عنوان يك امپراطور منحصر به فرد، بنحو بارزي در تمام عصر خويش و قرنهاي بعد همه جا مايه اعجاب و تحسين باشد. اخوت انساني، تسامح و وحدت آميخته با پاكدامني، عطوفت و مهرباني، كوروش را در زمره پادشاهان آزاده و استثنايي و بزرگ تاريخ قرار داده است. بر خلاف خشونت و قساوت امپراطوري هاي گذشته شرقي كه تا آن زمان بوسيله آشور،‌ بابل و مصر و حتي ماد به وجود آمده بود. و نفرت و ناخرسندي و اساس تفكر و قضاوت مردمان آن روزگار نسبت به قدرتمنداران قرار داده بود. كوروش بر خلاف آنان با مغلوبان به رافت با دشمنان به مدارا و با صاحبان عقايد و رسوم مخالف با تسامح رفتار مي كرد. همه ممالكي كه تحت تصرف كوروش در آمدند در وضعيتي قرار داشتند كه احتياج مبرم به حضور نيروي تازه اي در آن ها به چشم مي خورد كه راه و رسم نويني را در فرمانروايي در پيش گيرد و عالم انسانيت را از بن بست ظلم و تجاوز و وحشي خوياني كه در ان حاكم بودند نجات دهد.

كوروش اين نفخه تازه را در عالم دميد و الگوي يك فرمانروايي نوين را كه مبني بر اخلاق و عدالت و نجابت بود به عالم عرضه كرد. از نظر وي تسامح لازمه امپراطوري بود وي بنياد فرمانروايي را بر رافت و محبت قرارداده بود، احترام به عقايد و رسوم اقوام مغلوب از جمله خصايل پسنديده وي بود. بيانيه او در بابل،‌ كه اولين پيش نويس اعلاميه حقوق بشر را در آن دنياي مملو از ظلم و تبعيض و هرج و مرج عرضه مي دارد. نشاندهنده نبوغ سياسي اين فاتح بيمانند است. دلجويي او از يهوديان و نيز تعمير و توسعه پرستشگاه هاي پيروان اديان مختلف و احترام خدايان و اعتقادات آنان او را در اقوال انبياء و تورات و متون بجا مانده از آن اقوام شايسته عنوان منجي و مسيح خدا ساخت و حتي در تفسير الميزان يادگار علامه طباطبايي از وي به عنوان پادشاه ذوالقرنين كه تعاريف زيادي از وي شده آمده است. آزادي و رفاهي كه ملل تابعه درنتيجه قرار گرفتن در قلمرو كوروش از آن بهره مند شدند را بايد وامدار جوانمردي كوروش و طبع بلند اين بزرگ مرد تاريخ ايران دانست.
مجموعه اين خصايل سبب شد كه ايرانيان وي را پدر،‌ يونانيان سرور و قانونگذار و يهوديان وي را مسيخ خدا و منجي بخوانند.
 

سلطنت كمبوجيه

پس از كوروش پسرش كمبوجيه به قدرت رسيد. وي پس از كشتن پنهاني برادر خود برديا كه به برخي نواحي شرقي ايران به دستور كوروش حكم مي راند، فرمانرواي مطلق ايران گرديد.

وي به منظور كسب نام و آوازه وهمچنين تكميل فتوحات پدر، به مصر حمله برد و بر خلاف پيش بيني هاي فرعون مصر – آمازيس – كه احتمال حمله كمبوجيه را از راههاي دريايي داده بود، از طريق خشكي وارد مصر گرديد. فرعون جديد مصر بنام پسامتيخ از رويارويي با كمبوجيه به وحشت افتاد و مصر را تسليم كمبوجيه نمود، وي ابتدا سلوك پدر را در رفتار با اقوام در پيش گرفت. ولي مدتي نگذشت كه قساوت و سنگدلي بر وي مستولي شد. مدتي از حكومت او در مصر نگذشته بود كه اخبار جديدي كه از ايران به وي رسيد افكارش را به شدت مغشوش و وي را روانه عزيمت به ايران براي دستيابي به حقيقت نمود. اخبار جديد مبني بر به تخت نشستن برادرش برديا كه سالها پيش بصورت پنهاني به دستور خود او به قتل رسيده بود از وقوع توطئه اي براي خلع وي از سلطنت خبر مي داد. ولي او هيچ گاه به ايران بازگشت زيرا، در ميانه راه بگونه اي مرموز درگذشت. و جسد وي از طريق بابل به پارس منتقل گرديد. 

بردياي دروغين

بنا به نوشته گروهي از مورخان، پس از عزيمت كمبوجيه به مصر، مغي به نام گئوماتما، خود را برديا خواند كه بعدها وي را به لقب برديا يا اسمرديس غاصب(دروغين) ملقب ساختند.

وي پس از اطلاع از قتل پنهاني برديا توسط كمبوجيه از غيبت وي استفاده كرد. و خود را برديا خواند وي با تظاهر به خصوصيات بردياي واقعي نظير نيروي پهلواني صفات برجسته اخلاقي توام با خوي ملايم مردم را به خويش جذب نمود. محبوبيت وي در ميان مردم زماني دو چندان شد كه وي به مدت سه سال مردم را از پرداخت ماليات معاف نمود و خدمت نظام را از ميان برداشت. ولي تعصباتي كه وي از خود نشان داد كم كم پرده از راز او برداشت و سبب شناسايي هويت وي توسط بزرگان پارسي شد، بنا به عقيده برخي مورخين گئومات مغ زرتشتي متعصبي بوده است. كه پس از رسيدن به سلطنت دستور تخريب پرستش گاههاي كشورهاي تابع ايران را صادر نمود و همين امر نشان دهنده عدم اطلاع وي از مباني سياست بود. همچنين وي براي جلوگيري از آشكار شدن هويتش از ظاهر شدن در بين درباريان و مردم خودداري مي نمود. و چون اين امر تكرار شد بدگماني و شك درباريان را برانگيخت. و آنان را بر آن داشت كه در پي كشف هويت واقعي وي برآيند. بدين منظور پس از پژوهش هاي بسيار آشكار شد كه وي بردياي حقيقي نبوده و به دروغ ادعاي نام وي را داشته است. آنان براي اطمينان از درستي نتيجه بررسي هاي خويش به فديم دختر يكي از بزرگان دربار – كه همسر گئومات نيز بود – دستور دادند كه بطور پنهاني بررسي كند كه آيا گوشهاي شاه بريده شده است يا خير. زيرا گئومات در جواني مرتكب جرمي شده بود كه به موجب آن بعنوان كيفر، گوشهاي وي را بريده بودند. هنگامي كه مشخص شد كه حدس آنان درست بوده است كمر بر قتل وي بستند و در پايان وي را به هلاكت رساندند. پس از قتل غاصب مدعي،‌ داريوش به سلطنت رسيد. در مورد به سلطنت رسيدن داريوش نظرات متفاوت است. عده اي معتقد هستند كه داريوش براي رسيدن به سلطنت با رقيبان درگير و مجبور به تحمل درگيري با آنان شد. برخي ديگر نيز بر اين عقيده هستند كه داريوش به دليل دارا بودن حق وراثت و اولويت در بين پارسيان و اينكه او از خاندان هخامنش بوده و اين امر بر پارسيان آشكار بوده است به سلطنت رسيده است. بنابر اين در به سلطنت رسيدن او به پادشاهي هيچ بحث و شكي پديد نيامد. البته افسانه هاي هم در مورد به سلطنت رسيدن وي وجود دارد كه به دليل عدم تاييد محققين از ذكر آن خودداري مي نماييم.

داريوش كبير

داريوش كبير، افسري كه بزرگترين امپراطوري جهان را تشكيل داد. داريوش كبير دومين پادشاه مقتدر هخامشني است كه با افتخاراتي كه براي ايران زمين پديد آورد نام خود را براي هميشه در تاريخ ايران جاودانه نمود.

داريوش پس از رسيدن به سلطنت ابتدا به آرام كردن نواحي كه سر به شورش برداشته بودند پرداخت. لشگركشي هايش به نواحي مختلف را آغاز كرد و پس از آن در صدد برآمد تا پايتختي مناسب براي خود برگزيند. وي شهر شوش در ولايت آنشان(ايلام سابق) را براي اين مقصود مناسب ديد. در آنجا و بعد از آن در پرسپوليس(استخر،‌ تخت جمشيد) كه مركز رفت و آمد طوايف پارس و سركردگان آنها بود. كاخها و ابنيه اي بنا كرد كه با چنان تجمل و جلالي همراه بود كه به مجرد ديدار آنها در بيننده احساس خشوع انقياد و احترام نسبت به اين شاه بزرگ القاء مي شد.

مهمترين ويژگي اين كاخها اين بود كه در آن مي توان هنر تركيبي را كه در زمان هخامنشيان شكل گرفته بود مشاهده كرد. بدين ترتيب كه با حسن تدبير شاهان هخامنشي نكات مثبت فرهنگ و تمدن و هنر ملل تابعه در كنار فرهنگ و تمدن ايراني قرار گرفت. و در نتيجه آن به تكامل تمدن و فرهنگ ايراني افزوده شد. داريوش نيز در ساختن اين ابنيه از صنعت هنر مهارت و زحمت كليه اقوام تابع نظير بابل, فينيقيه، ايلام، سارد، بلخ، ماد، مصر و و مكانهاي ديگر آسياي صغير استفاده كرد كه علاقه بر وحدت، قدرت و وسعت امپراطوري نيز در اين بناها مشهود است.

داريوش در سالهاي پاياني عمر خود به يونان لشگر كشيد. تا ابتدا در همسايگي آن، دولت شهرهاي آسياي صغير را كه سر به شورش برداشته بودند گوشمالي دهد. و هم دو دولت يوناني يعني آتن و اسپارت را كه مهمترين عوامل تحريك دولت شهرهاي آسياي صغير به شورش عليه داريوش بودند را تنبيه كند. هنگاميكه سپاه داريوش به نزديكي آتن رسيدند مردم آتن با وجود رعب و وحشتي كه بر آنها مستولي شده بود. با شجاعت ايستادگي كردند،‌بر خلاف انتظار ايرانيان سپاه آتن با وجود قلت تعدادشان در برابر سپاه ايران به قلب لشكر داريوش حمله بدند و شروع به نبرد تن به تن كردند و اين شيوه جنگي تقريبا براي سپاه ايران كه در سواري و تيراندازي بي نظير بودند. نامانوس بود. و اين امر سبب ناكامي و عقب نشيني سپاه ايران گرديد.

خشايارشاه

خشايارشا پسر داريوش پس از مرگ پدر به سلطنت رسيد. مهمترين واقعه در زمان وي لشگر كشي به يونان و در نتيجه آن جنگ سالاميس بوده است. گروهي معتقد هستند كه خشايارشا به منظور جبران شكست درجنگ ماداتن به اين كاردست زد. و گروهي بر اين عقيده اند كه شورش هاي محدود دولت شهرهاي آسياي صغير كه به تحريك يونانيان صورت مي گرفت والقاآت اطرافيان مبني بر حمله به يونان وي را ترغيب به اين كار كرد. به هر حال خشايارشا با سپاهي بزرگ و مجهز با استفاده از ناوگان دريايي به سمت يونان حركت كرد، با اينكه در ابتداي جنگ سپاه ايران پيروز به نظر مي رسيد ولي پس از گذشت اندك زماني ايرانيان با شكست مواجه شدند. زيرا فاقد تجربه كافي در نبرهاي دريايي بودند. اين جنگ بدليل استقرار سپاهيان يوناني در جزيره سالاميس به اين نام معروف است. بدين ترتيب سپاه خشايارشا در جنگ سالامين با شكست مواجه شده و مجبور به ترك آن منطقه شد. و به سمت ايران عزيمت نمود.

پس از خشايارشا به تدريج دوران افول قدرت هخامنشيان آغاز گرديد. تن آسايي پادشاهان، بروز اختلافات داخلي، قدرت يافتن درباريان و توطئه هاي آنان بر عليه يكديگرو عدم توجه كافي به امور اجتماعي همه دست به دست هم داده و سبب شد كه ديگر از آن قدرت و يكپارچگي اوليه كمتر اثري ديده شود. چندين پادشاه طي چند سال جاي خود را به يكديگر دادند.

در اين زمان كه روز برزو هخامنشيان قدرت خود را از دست مي دادند در سوي ديگر يعني مقدونيه تحولات جديد رخ مي داد كه زمينه را براي سقوط هخامنشيان فراهم مي كرد. و آن تحول جديد ظهور قدرتي تازه به نام اسكندر مقدوني بود. وي پس از متحد كردن مقدونيان و جلب نظر تعدادي از سران يوناني به سمت ممالك شرقي لشگر كشيد. ميل اسكندر به جهانگردي و نيز طلاهاي موجود در خزانه ايران و ثروت كشورهاي واقع در قلمرو ايران را از دلايل اصلي لشگركشي وي دانسته اند، وي پس از گذشتن از داردانل وارد آسياي صغير شد و پس از فتح مصر عازم ايران گرديد، داريوش سوم نيز كه در آن زمان پادشاه ايران بود. لشكري تدارك ديده در محل گوگملدر نزديكي موصل امروزي با سپاه اسكندر به نبرد پرداخت ولي پس از مدتي سپاه ايران منهدم گرديد،‌ داريوش متواري شده به همدان گريخت و اسكندر نيز به نواحي داخلي ايران رهسپار شد. در راه پيشروي به سمت پارس و تخت جمشيد، اسكندر با 25000 نيروي تازه نفس ايراني به رهبري آريوبرزن مواجه شد. نيروهاي آريوبرزن با شجاعت تمام ضربات سختي بر سپاه اسكندر وارد آوردند. بگونه اي كه سپاه اسكندرمجبور به عقب نشيني گرديد. ولي بدليل راهنمايي يكي از اسيران جنگي، سپاه اسكندر از پشت به سپاه آريوبرزن حمله برد. و پس از مدتي زد و خورد آريوبرزن و سپاهيانش پس از نبردي شجاعانه يكي پس از ديگري در راه دفاع از ميهن و خاك پاك ايران زمين كشته شدند.

سپس اسكندر تخت جمشيد را تصرف نمود و به خيال خود به منظور پايان بخشيدن به استقلال ايران بزرگترين نماد قدرت تمدن و فرهنگ ايراني يعني تخت جمشيد را به آتش كشيد. و خزاين شاهان هخامشني را به يغما برد، و با اين كار نه تنها به هدف خويش نايل نيامد. بلكه خاكستر بدنامي بر سر خويش ريخت. داريوش سوم نيز كه در صدد تهيه نيرو براي مقابله با اسكندر به سمت ايالت پارت گريخته بود. توسط دوتن از افراد سپاه خويش به قتل رسيد. بنا به دستور اسكندر جسد وي را با احترام به پاسارگاد برده و در مقبره شاهان هخامنشي بخاك سپردند. و با مرگ اين پادشاه دولت 220 ساله هخامنشي نيز راه زوال پيمود. اسكندر پس از مدتي به نواحي شرقي ايران و پس از آن به هند لشگر كشيد. ولي به سبب تب شديدي كه بر وي عارض شده بود. يا بدليل زهري كه به وي خورانده بودند. در سن سي و دو سالگي درگذشت. 

فرهنگ و تمدن ايران در عصر هخامنشيان

داريوش بزرگ براي اداره بهتر كشور و سهولت در امر نظارت بر قلمرو وسيع و پهناوري كه بوجود آورده بود. ـ وسعتي كه تا آن زمان هيچ امپراطوري به آن دست نيافته بود. – به فكر بكارگيري شيوه اي جديد از سازماندهي و وضع قوانين و مقررات و همچنين ايجاد تسهيلات افتاد.

پيشگيري از وقوع دوباره شورش ها از طريق نظارت مستمر بر ايالات، آگاهي از ميزان محصولات و درآمدها براي تعيين ماليات ها و ايجاد مؤسساتي براي تنظيم امور ايالات از جمله دلايل اين امر بود.

نخستين اقدام لازم، ايجاد تسهيلات ارتباطي بود، بدستور داريوش براي آگاهي و اطلاع وي از جديدترين رخدادها در سراسر قلمرو جاده هايي ساخته شد كه شوش را به سارد و بابل را به شوش متصل مي نمود. همچنين از راه ها و جاده هايي كه در اين زمان ساخته شد. داريوش براي تسريع در امر لشگركشي استفاده مي نمود. كه مهمترين آنها به راه شاهي معروف بود. و بقول هرودوت 2400 كيلومتر درازا داشته است. ولي براي امنيت اين راه ها پادگان هاي نظامي مستقر نموده بود. به فاصله هر 24 كيلومتر چاپارخانه اي ساختند كه در اين چاپارخانه ها هميشه اسب هاي تازه نفس آماده بودند. پيك هاي دولتي با رسيدن به اين چاپارخانه ها اسب هاي خود را عوض مي كردند. و با اسبي تازه نفس با سرعت به راه خود ادامه مي دادند. يا اينكه پيغام يا نامه به چاپار ديگري داده مي شد. به همين صورت اينكار ادامه مي يافت. تا نامه به مقصد مي رسيد. بدين گونه مي توان ايرانيان را نخستين بوجود آورندگان نظام پست در دنيا دانست. در زبان پارسي قديم چاپارهاي مزبور و حركت آنها بوسيله اسبان تازه نفس را آنگاريون مي گفتند. داريوش براي تامين امنيت و استقرار آرامش در نقاط مختلف كشور نيرويي بنام سپاه جاويدان بوجود آورد. وجه تسميه اين نيرو آن بود كه هرگاه يكي از افراد سپاه مذكور در اثر جنگ يا مرگ تلف مي شد. جاي او را يكي از افراد ورزيده جديد پر مي كرد. تعداد افراد اين سپاه ده هزار نفر بود. كه از پياده نظام و سواره نظام تشكيل مي شد. مي توان اين نيرو را كه به منظور برقراري نظم و ترتيب و حفظ امنيت بوجود آمده بود با نيروي انتظامي امروزي تطبيق داد.

داريوش قلمرو هخامنشي را به ايالات مختلف تقسيم كرد. و بر هر يك از آنها يك شهربان گمارد. يك فرمانده سپاه هم در هر ايالت وجود داشت كه در كار خود مستقل بود. يك دبير(رييس امور اداري) نيز به امور اداري ايالت رسيدگي مي كرد. هر يك از اين سه نفر داراي ماموران و كارمندان بسيار بودند. از همه مهم تر جاسوس هاي شاه بودند كه به چشم و گوش شاه معروف بودند. آنها در همه جا حضور داشتند. و اخبار مختلف را به اطلاع وي مي رساندند. براي بهبود اوضاع اقتصادي داريوش از ضرب سكه طلا و نقره استفاده نمود. كه به «دريك» و «شكل» معروف بودند. براي سامان دادن به اقتصاد كشور لازم بود كه هم پول واحد در كشور رواج يابد. و هم مقررات مشخصي كه نحوه دريافت ماليات ها،‌اجاره زمين ها ، دست مزدها و ... را معين كند، وضع شود.

او در قانون گذاري خود از قوانين حمورابي(پادشاه بابل) كه داراي سنجيده ترين قوانين بود بهره برد. براي مكاتبات اداري ابتدا از خط آرامي و بابلي استفاده مي كرد. اما بعد از مدتي خط ميخي پارسي نيز اختراع و به آن ها افزوده شد. با اين اقدامات درآمدهاي دولت افزايش يافت و اقتصاد عمومي كشور رونق گرفت. و سطح زندگي مردم ارتقاء يافت. به طوري كه ايران در زمان هخامنشيان ثروتمندترين دولت آن روزگار شد. 

اخلاق و آداب ايرانيان

هرودوت مورخ يواناني كه در سده پنجم قبل ازميلاد مي زيسته و با چند تن از شاهان هخامنشي همزمان بوده است. دراين زمينه چنين مي نويسد:«ايرانيان به فرزندان خود از پنج سالگي تا بيست سالگي آداب نيكوي زرتشتي و بويژه سواري تيراندازي و راستگويي مي آموختند. آنها دروغ گويي را بدترين عيب مي دانستند. و براي آنكه ناگريز به انجام اين كار زشت نشوند حتي از وام خواستن نيز خودداري مي كردند، چرا كه ممكن بود وامدار به جهتي ناگزير به دروغگويي شود. آنان از آدب دهان افكندن در آب و در رهگذرها و در نزد ديگران اباء داشتند. در آب روان دست و رو نمي شستند و آنرا به ناپاكي نمي آلودند. ايرانيان كهن فرزندان خود را از دوران كودكي به ورزش هايي مانند دويدن، تحمل سرما و گرما،‌بكار بردن سلاح هاي گوناگون، سواري و ارابه راني عادت مي دادند و بزرگترين صفات آنان مردانگي، رشادت و دلاوري بود.

از ديگر ويژگيهاي ايرانيان محترم داشتن همسايه بود، به كساني كه در راه نگهداري ميهن و حفظ كشور خدماتي عرضه داشته بودند، پاداش هاي بزرگ مي دادند. از رشوه گيري ،‌ دزدي و تصرف در مال ديگران خودداري مي كردند. از پرخوارگي و شكم پرستي پرهيز داشتند. به هنگام راه رفتن چيزي نمي خوردند. و شكار را به اعتبار جنبه ورزشي آن دوست داشتند. دستورات زرتشت در زندگي ايرانيان آن زمان جنبه عملي پيدا كرده بود و همين مساله مهم سبب برجسته تر شدن ويژگي هاي اخلاقي آنان نسبت به اقوام ديگر مي شد. 

هنر،‌ صنعت، معماري

آثار هنري اين دوره به معماري، فلزكاري ، سفال سازي، پارچه بافي و غيره تقسيم مي شود. مهمترين آثار اين عهد در معماري كاخ هاي شهرياران هخامشني و مقبره هاي آنان است. كوروش پس از تاسيس سلسه هخامنشي در پاسارگاد براي خود كاخي ساخت كه اطراف آنرا با باغ هاي زيبا تزيين نمود.

داريوش نيز براي نشان دادن هيبت، عظمت و قدرتش دستور ساخت تخت جمشيد را داد و هم چنين كاخ هاي وي در شوش. كار ساخت بنا در تخت جمشيد بعد از داريوش نيز ادامه يافت و تا 150 سال بعد از او هم در اين مكان بناهاي ديگري ساخته شد.

درون ساختمان ها با تزيينات بسيار و مجسمه هاي شاهان هخامنشي آراسته شد. كه براي اين منظور مجسمه ها و نقش برجسته هاي مورد نظر شاهان هخامنشي تهيه گرديد. همانطور كه ذكر گرديد مهم ترين ويژگي تخت جمشيد برگزيده بودن هنرها و صنايع ملل گوناگوني است كه همگي در ساخت اين بناي زيباي باستاني نقش داشته اند. و در واقع تخت جمشيد را مي توان محل تلاقي و تركيب تمدنهاي بارز دنياي آن روزگار دانست. نقش برجسته ها و نيز آثاري مانند. فرش مشهور پازيريكي نشانگر وجود سنگتراشان و بافندگان هنرمند و خوش ذوق اين عصر است. 

دين

وضعيت ديني مردم هخامنشي چندان روشن نيست. در روزگاران باستان مردم ديندار بودند و آداب و رسوم ديني را با جديت به جاي مي آوردند اما انديشه هاي ديني آنان آميخته به خرافات بود.

در دوران هخامنشي، گروهي از مردم زرتشتي بودند، بعلاوه اعتقاد به ميترا(خداي نور و روشنايي) آناهيتا(خداي آب هاي روان) و خدايان ديگر رواج داشت. هخامنشيان بدليل نداشتن تعصب مذهبي بر مردم زيردست خود آزادي ديني داده بودند. بت پرستي،‌اعتقاد به بقاي روح و جهان ديگر در بين آنان رواج داشت. 

 ساسانيان 

بنيانگذاران حكومت ديني خاندان ساساني از پارس برخاسته خود را وارث هخامنشيان و از نسل آنها ميداشتند. آنان بنا به نام جد خويش ساسان به افتخار نام سلسله خويش را ساساني نهادند. ساسان رياست معبد آناهيتاي شعر استخر را بر عهده داشت. بابك پسر ساسان بر شهر خير در كنار درياچه بختگان فرمانروايي مي كرد. و پس از درگذشت پدر عهده دار مقام وي گرديد. سپس با چيره شدن بر چند تن از شاهان پارس موفق به سلطه بر كل پارس گرديد. ارتخشير يا اردشير پسر بابك پس از مرگ پدر و برادر خويش بر امور دست يافت. و در صدد برآمد تا قدرت خويش را بر اطراف پارس نيز انتشار دهد، اردشير در جريان پيشروي هاي خود در دشت هرمزگان با اردوان پادشاه اشكاني رو در رو شد و در نهايت بر وي پيروز گرديد. و اردوان در اين جنگ جان خود را از دست داد و با مرگ وي امپراطوري اشكاني كه از مدتها پيش به انحطاط گراييده بود منقرض گشت. بدين صورت سلسله ساساني كه بوسيله اردشير در پارس بناشد و جاي دودمان اشكان را كه در پارت بوجود آمده بود گرفت. و حكومتي را كه اسكندر مقدوني از پارسي ها گرفته بود. ارتخشير به آنها بازگرداند. سلسله جديد اگر هم بر خلاف ادعاي خويش با خاندان شاهان هخامنشي رشته پيوندي نداشت، ولي مثل آنها به پارس منسوب بود، و مثل آنها سازمان متمركز و استواري كه با نظام ملوك الطوايفي بعد از اسكندر تفاوت بسيار داشت بوجود آورد. حكومتي كه بوسيله دودمان ساساني بر پا شد بر دو پايه دين و مركزيت استوار بود. آنان بر خلاف اشكانيان وحدت سراسر كشور را تامين كردند، دولتي تشكيل دادند كه قدرت كشور را در خود متمركز ساخته با اقتدار تمام بر همه مناطق كشور نظارت داشت. ساسانيان، عظمت و شكوه عصر هخامنشي را تجديد كردند، در دوره قدرت اين سلسله عظمت و اقتدارشان و حيثيت سياسي ايران تا آنجا اوج يافت كه عملا دنياي متمدن آن روز را به دو قطب قدرت يعني ايران و روم تقسيم نمود. و اين مساله خود سبب آغاز فصل جديدي از ارتباط بين اين دو امپراطوري بزرگ گرديد. 

اردشير بابكان

همان گونه كه در ابتدا اشاره رفت، اردشير يا ارتخشير پسر بابك بود، نياي وي ساسان از موبدان پارسي بود كه رياست معبد آناهيتاي شهر استخر پارس را بر عهده داشت، كه پس از وي پسرش بابك عهده دار اين مقام گرديد، بابك با دختر امير منطقه اي كه در آن صاحب منصب بود. ازدواج كرد و بزودي صاحب مقام وي گرديد و بدين ترتيب علاوه بر قدرت ديني و مذهبي قدرت حكومتي و سياسي نيز پيدا كرد. بابك مقام ارگنبدي يا رياست دژ منطقه دارابگرد را با كسب اجازه از حاكم پارس به اردشير واگذار نمود. پس از گذشت اندك زماني اردشير در انديشه فتح پارس و به دست آوردن حكومت آن منطقه وسيع و مهم به كمك پدر شروع به تجهيز نيرو و لشكركشي نمود. در ابتدا موفق به شكست دادن شاهان محلي و سپس شكست حاكم پارس گرديد. بدين ترتيب بابك كه در اين فتوحات حضور داشت. به فرمانرواي پارس نايل آمد. چندي بعد وفات يافت و پسر بزرگش شاپور بجاي وي به سلطنت نشست كه حكومت او نيز بدليل فوت ناگهاني وي به اردشير واگذار شد.

اردشير پس از تسلط كامل بر پارس حملات خود را به نواحي اطراف آغاز نمود و چون اهداف بالاتري را در ذهن خود مي پروراند به سرعت موفق به فتح نواحي وسيعي گرديد تا اينكه در جريان يكي از اين فتوحات در جنگي كه در ناحيه هرمزدگان واقع در خوزستان صورت گرفت با اردوان پنجم - بيست و نهمين شاه اشكاني - مواجه شد و پس از شكست دادن و كشتن وي و تعداد زيادي از نيروهايش، شهر تيسفون پايتخت اشكانيان را فتح و سلسله قدرتمند ساساني را بنيان گذارد،‌پس از اعلان انقراض پارتيان و قدرت يابي اردشير شورش در برخي نواحي گرگان و ارمنستان آغاز گرديد كه اردشير با آرام كردن تمام اين مناطق و فتح آنها كه سالها به طول انجاميد، استحكام دولت تازه تاسيس خود را تضمين نمود. وي كه پس از گذشت مدت چهل سال از آغاز اعلام طغيان بر عليه فرمانرواي پارس تا اين ايام احساس خستگي مي نمود به كناره گيري از امور سياسي و كسب آرامش تمايل پيدا كرد و بدين صورت از سلطنت كناره گرفت و پسرش شاپور را كه شاهزاده اي لايق و با تدبير بود را به جاي خويش بر تخت سلطنت نشاند و تاج شاهي را با دست خويش بر سر پسرش نهاد و خود روزهاي آخر را به آرامش گذرانيد.

اردشير شاهنشاهي با تدبير و آبادگر بود،‌اوست كه مي گويد:( ملك حاصل نگردد مگر به لشكر، لشكر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نيايد مگر به كشاورزي ، و آبادي و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد).

اردشير، ‌با پيروزي بر اشكانيان دولت جديدي را در ايران بوجود آورد كه آيين تازه، قانون تازه و طرز اداره تازه اي را به همراه داشت. پيوند دولت با دين اكثريت پيروان آيين زرتشت را كه در آن ايام در پارس و ماد و حتي در قسمتي از نواحي شرقي جمعيت بسياري را تشكيل مي داد به خاندان او علاقمند كرد، از همان ابتدا كه اعلام سلطنت نمود مقام موبدان موبدي را در پارس تعيين نمود و پيرمردي را كه تسنر نام داشت و معلم وي بود، مشاور و مبلغ خويش ساخت،‌و مشاور حاجب خود را نيز از بين هيربدان انتخاب نمود. بدين گونه سلطنت خود را از همان آغاز با حمايت و ارشاد كساني كه اهل دين و دانش بودند مربوط ساخت. 

شاپور اول ، گسترتن

شاپور كه به هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتي اردشير حيات داشت به احترام وي به طور رسمي تاجگذاري نكرد. وي در آغاز سلطنت با طغيان شهر حران و ارمنستان مواجه شد، پس از چندي بر اين طغيان ها فايق آمد و تا نواحي شرقي پيشرفت. سپس به هند لشكر كشيد و تا پنجاب پيشروي كرد. آن گاه متوجه روميان شد و نخستين جنگ با روم شكل گرفت. شاپور طي دو دوره جنگ موفق به شكست روميان گرديد و حتي در نبردي با روم علاوه بر شكست آنها امپراطور والرين كه خود در جنگ شركت داشت را اسير نمود كه به دستور شاپور،‌خاطره اين پيروزي را در چند نقش برجسته جاودانه ساختند.

تبديل قلمرو سلطنت پارس كه اردشير باني آن بود به يك امپراطوري وسيع كه دامنه آن را از بين النهرين تا ماوراي النهر و از سغد و گرجستان تا سند و پيشاور رسانده بود، يك تفاوت چشمگيري بين او الزام كرد: گرايش به تسامح نسبي در عقايد. از نظر شاپور بدون اين تسامح حكومت كردن بر ايران كه تبديل به امپراطوري وسيع و ابرقدرتي شده بود - غير ممكن نمي نمود. در واقع او با تدبير، با در پيش گرفتن اين سياست تمركز و وحدت سراسر قلمرو خويش را تضمين نمود. البته خود او،‌مثل پدر ظاهرا همچنان در آيين مزد اسنان ثابت و راسخ باقي ماند اما در معامله با پيروان اديان ديگر، آن گونه كه موبدان انتظار داشتند و سياست پدر ايجاب مي نمود سختگيري نشان نداد. قلمرو او در بابل و ماد شامل عده اي قابل ملاحظه از قوم يهود،‌در گرجستان و ارمنستان شامل تعدادي فزاينده از قوم مسيحي، در كوشان و باختر شامل عده اي بودايي، و در سرزمين هاي سند و كابل شامل پيروان آيين هندو بود و او البته نمي توانست با سعي در تحميل آيين مزدلسنان همه ا»ها را با حكومت خود دايم در حال خصومت باطني نگهدارد. وي همچنين با اعمال آزادي مذهبي نسبي از تعقيب و آزار پيروان اديان ديگر خصوصا مسيحيان كه به دليل هم كيش بودنشان با روميان مورد خشم و نفرت قرار گرفته بودند،‌خودداري نمود. پيرو همين سياست با انديشه ايجاد ارتباط و نزديكي بيشتر بين اديان مختلف به منظور دستيابي به اتحاد و تمركز در كشور و به دنبال آن ايجاد آرامش و از بين رفتن نا آراميها و نا امني ها كه به موجب اختلافات ديني و مذهبي ايجاد شده بود. از آيين التقاطي ماني استقابل نمود. هر چند كه در پيش گرفتن اين سياست موجبات خشم و نگراني موبدان را فراهم آورد. عصر شاپور در عين حال دوران سازندگي نيز بود وي براي سازندگي كشور و آباداني آن از مهارت و هنر همه اقوام و اتباع و هم چنين اسيران رومي نيز استفاده نمود.

در فاصله مرگ شاپور اول و پادشاهي شاپور دوم چند تن ديگر به حكومت رسيدند ولي هيچيك توانايي اين دو را نداشتند. قدرت گيري بيش از حد نجبا و موبدان بدليل ضعف پادشاهان و مداخله آنان در امور كشور، كشمكش آنان براي دستيابي به قدرت حمله روم در همين اثناي به ايران و پيروزيهاي پراكنده آنان اوضاع ايران را در وضعيتي نامطلوب قرار داده بود. 

شاپور دوم - احياي عظمت

شاپور دوم،‌سومين پادشاه قدرتمند ساساني بود. كه توانست به اوضاع كشور سرو سامان دهد. فوري ترين و ضروري ترين اقدام وي تنبيه اعرابي بود كه با تاخت و تازشان قسمتي از سواحل خليج فارس و نواحي مجاور بابل و حيره را دچار ناامني كرده بود. وي در تنبيه و مجازات آنان تا آن اندازه قساوت به خرج داد كه سبب شد لقب ذواالاكتاف براي هميشه بر وي بماند. اين پادشاه جوان در آغاز كار پس از حمله به اعراب و تا رو مار كردنشان عده اي از آنان را به اسارت در آورده و براي عبرت ساير رهزنان شانه هاي اسيران را سوراخ كرده و از سوراخ شانه هايشان طناب گذرانيد و آنها را با خواري به بندگي و بيگاري گرفت. كه باعث شد حتي ايرانيان نيز در نتيجه اين عمل او را (هوبه سبنا) يا سوراخ كننده شانه ها بنامند، انعكاس اين اقدامات شاپور دوم در دربار ترس و احتياط نجبا و موبدان را به همراه داشت. و بتدريج دست آنها را از كارها كوتاه كرده و به شاپور فرصت داد تا زمينه را براي تامين تفوق و برتري خويش بر آنان كه هنوز به او به چشم جواني بي تجربه مي نگريستند آماده سازد.

شاپور با محدود ساختن قدرت بزرگان و تسلط كامل بر اوضاع خود را براي مقابله با روميها آماده كرد،‌و در جنگي سخت آنان را شكست داد وي همچنين موفق به شكست تركان شمال شرقي شد. از ديگر اقدامات شاپور دوم سختگيري نسبت به عيسويان بود در اين زمان، دين مسيحي در روم رسمي شده بود. در نتيجه مسيحيان ايران مورد سوء ظن شاپور قرار گرفت. او آنها را به چشم طرفداران روم مي نگريست در نتيجه با اقداماتي مانند گرفت ماليات هاي سنگين، جلوگيري از تبليغ مسيحيت، آزار و اذيت آنان ،‌تعطيل كردن چندين كليسا و حتي توقيف اموال كليساها سعي در محدود كردن آنها داشت. شاپور دوم مرزهاي ايران را به دوران شاپور اول رساند، خاطره فرمانرواي پرشكوه و طولانيش او را در رديف شاپور اول يك بنيانگذار و يك احيا كننده دولت نشان داد، روح تازه اي كه او در كالبد سلسله ساساني دميد تا مدتها همچنان نگهدارنده سلطنتي بود كه خسرو اول انوشيروان پس از سالها آنرا احياء نمود. 

خسرو انوشيروان

پس از مرگ شاپور دوم وضعيت كشور بدليل روي كار آمدن پادشاهاني ضعيف و نالايق آميزه اي بود از قدرت گرفتن مجدد بزرگان، شورش و ناامني در مرزهاي خارجي كه در شرق هياطله يا هپتالها كه سرانجام با كوشش فيروز شاه ساساني بيرون رانده شدند و در غرب هم كه شكل هميشگي روم. كه در زمان قباد مشكلات اقتصادي قحطي و خشكسالي به آنها علاوه گرديد. و ظهور مزدك و معرفي و تبليغ آيين جديد وي و انديشه هايش بمنظور حل مشكلات و معضلات اقتصادي و اجتماعي كه با استقبال قباد به منظور رهايي جامعه از اين مشكلات صورت گرفت. عليرغم اينكه ظاهرا به طور مقطعي موثر بنظر مي رسيد. ولي پس از مدتي خشم موبدان و بزرگان را برانگيخت و خود معضلي تازه براي حكومت قباد گرديد. آنچانكه بدليل موضع گيري آنها بر عليه مزدك و قباد، شاه ساساني از سلطنت خلع گرديد و هر چند پس از چندي شاه مخلوع مجددا به منصب خود بازگشت ولي مشكلات و مصايب همچنان بر جاي خود باقي بود. بنا به وصيت قباد كه سومين پسرش خسرو انوشيروان را واجد همه خصال شايسته پادشاهان ميدانست پس از وي به سلطنت رسيد. 

خسرو انوشيروان - سمبل قدرت و عدالت

خسرو انوشيروان به اعتبار كشورگشايي،‌سياست، تدبير و اصلاحاتي كه در امور لشكري،‌اجتماعي، اخلاقي و فرهنگي بانجام رسانيده است، بزرگترين شاهنشاه ساساني بشمار مي رود. چنانچه او به قدرت نمي رسيد. يقينا عمر اين سلسله با وجود مصايبي كه گريبانگر آن شده بود، چندي بيش دوام نمي يافت. تدابير وي همراه با ويژگي هاي بارز شخصيتي او،‌سبب درخشش نام وي در تاريخ ايران گرديده است. تعديل ماليات ها و اصلاحات نظام ارتش، پيشرفت علم و ادبيات بدليل توجه ويژه وي به دانشمندان و تشويق آنان، تسامح فكري و مذهبي او هر چند بعضي اقدامات وي در اوايل سلطنتش در قبال برخي پيروان اديان و مذاهب براي ايجاد آرامش صورت گرفت - و وسعت نظر در مورد عقايد و انديشه ها محبوبيت وي را نزد آحاد مختلف جامعه صد چندان نمود.

خسرو انوشيروان با شكست هپتالها در شرق وروميان در غرب و صلح پنجاه ساله اي كه با امضاي قرارداد صلح انجام گرفت آرامش و رفاه را براي ايرانيان به ارمغان آورد. 

خسرو پرويز - افول قدرت

خسرو پرويز آخرين پادشاه معروف ايران باستان است. پس از خسرو اول،‌حكومت مركزي دوباره دچار ضعف شد،‌دوران سي وهشت ساله سلطنت خسرو بيشتر يادآور تجمل پرستي ها، عشرت طلبي ها و بي قيد و بنديهاي يك پادشاه ضعيف النفس است. تا يك شاه مقتدر ساساني. استبداد،‌غرور و تكبر وي همراه با بي توجهي و بي تفاوتي نسبت به مردماني كه چشم اميد به توجه و كارداني شهريارشان دوخته بودند. و فاصله طبقاتي كه روز به روز مردمان را بيش از آنكه آزار اقتصادي دهد، روحشان را مي پژمرد و بارزترين بي خردي او در زمينه جنگ با روم به منظور گرفتن تقاص خون خانواده همسرش كه خانواده حكومتگر روم بودند. و بطور جمعي قتل عام شده بودند،‌صلح با روم را پايان داد و پاي ناامني و جنگ و خونريزي را دوباره به ايران باز نمود.

رفتار عناد آميز وي با سفير پيامبر اسلام موجب بدنامي بيش از پيش وي گرديد. وسرانجام وي در جنگ با روم بدرفتاري با اطرافيان سبب شكل گيري توطئه هايي بر عليه وي شد تا جاييكه با آنهمه جلال و شوكت روانه زندان گرديد و چند روز بعد در زندان كشته شد. از آن پس پادشاهان بعدي هم كه به سلطنت رسيدند كاري از پيش نبردند و فقط سكاندار كشتي شدند كه روز به روز در گرداب بحران و انحطاط فرو ميرفت جامعه ايران در تب فقر، تبعيضات ناروا بي نظمي ناامني و از همه مهمتر بي عدالتي، چنان مي سوخت كه درمان آن جز بادم معجزه گر منادي آزادي و عدالت ميسر نبود. 

ايران در زمان ساسانيان ( فرهنگ و تمدن)

ويژگيهاي دولت ساساني

دولت ساساني، آخرين مرحله يك سلسه تحولات طولاني بود كه در دوران اشكانيان در زير پوسته اي از تمدن يوناني سير كرده و در نهايت باين پايه رسيده بود. در اين مرحله از تحولات مورد اشاره، عناصر تمدن يوناني تقريبا از تشكيلات ايراني طرد شده و بخشي از آن استحاله يافته و يا عنصري جديد را تشكيل داده بود.

هنگاميكه اردشير زمام حكومت را به دست گرفت،‌كشور ايران واجد يك وحدت ملي شد. و آثار ويژه اين شكل در اجزاء حيات اجتماعي و معنوي ايرانيان پديدار گرديد. با توجه به مراتب بالا، جايگزيني دو سلسه نه تنها يك پيش آمد سياسي، بلكه نشانه اي از پيدايش روح تازه اي بود كه در شاهنشاهي ايران دميده شد. دولت ساساني در دو مورد بر حكومت اشكاني امتياز و برتري داشت:

1 - تمركز و وحدتي نيرومند و پابرجا

2 - ايجاد يك دين رسمي كه دين زرتشت بود.

اگر مورد نخستين را بازگشت به سنت هاي دوران داريوش كبير تلقي كنيم، مورد دوم حتما از ابتكارات ساسانيان بود، و نبايد در اينمورد ترديدي به خاطر راه دهيم. اما اين ابتكار خود نتيجه تكامل كند سيري بود كه در اين برهه از زمان صورت تحقق يافت. در طول چهار قرني كه دولت بنياد يافته اردشير به پويايي خود ادامه مي داد،‌شرايط زندگاني عمومي و اداره كشور دستخوش تغييرات بسيار شد، اما در كليات و اصول، همان بنيان اداري و اجتماعي كه توسط مؤسس اين دودمان پي ريزي و كامل شد، تا پايان دوران ساسانيان بر يك حال باقي ماند.

 طبقات در دوره ساسانيان

تقسيم بندي طبقات در دوره ساساني بر همان اساسي است كه در اوستا آمده است، طبقات چهارگانه ساساني عبارت بودند از:

1 - روحانيون(آسروان asravan )

2 - جنگيان (ارتشتاران)

3 - مستخدمان اداري(دبيران)

4 - توده مردم(روستاييان يا واستريوشان)، صنعتگران و شهروندان كه به هوتوخشان كه هر يك از طبقات چهارگانه خود به چندين دسته تقسيم مي شد. بطور كلي جامعه عصر ساساني جامعه اي طبقاتي بود كه نظام كاستي به دشت در آن اعمال مي شد. البته علاوه بر طبقه بندي هاي فوق كه از آن ياد شد در زمان شاپور نيز نوعي طبقه بندي وجود داشته است. كه بدان اشاره مي كنيم.

1 - شهرداران كه فرمانرواياني بودند كه از طرف شاه بر مناطق مختلف حكومت مي كردند.

2 - واسپوهران يا رؤساي طوايف كه صاحبان املاك وسيع بودند.

3 - ورزگان(بزرگان) كه صاحب منصبان بزرگ دولت،روساي اداره ها و وزرا مي شد.

4 - آزادان يا نجيب زادگان كه ظاهرا اسواران كه افسران لشكر بودند هم در همين طبقه جاي مي گرفتند.

5 - واستريوشان كه همان توده ملت يعني ورستاييان، صنعتگران، شهروندان و دهقانان بودند.

در حقيقت اگر ديدي واقع بينانه داشته باشيم درمي يابيم كه جامعه آن روزگار به دو طبقه كلي تقسيم مي شد. طبقه فرادست كه شامل خاندان شاهي خاندان هاي قديمي حاكمان ولايات و مقامات دولتي و نظامي مي شدند. و با نام بزرگان از آنها ياد مي شد. و طبقه فرودست؛ كه توده مردم بودند و شامل: كشاورزان، صنعتگران و پيشه وران مي شد. اما آنچه در ساختار اجتماعي ساسانيان نمودار است؛ تبعيض طبقاتي فاحشي است كه ماهيت مردم دوستي آنان را زير سوال مي برد تا آن حد كه ارتقا از طبقه فرودست به طبقه فرادست امري محال بود. 

تشكيلات مركزي

وزير اعظم

وزير بزرگ كه در آغاز«هزاربذ» لقب داشت، رييس تشكيلات مركزي بود. در زمان هخامنشيان اين لقب هزاريتي كه به يوناني«خيليارخوس» يعني «نگاهبان فوج هزار نفري» گفته مي شد. در ابتدا دارنده اين عنوان به مقام نخستين شخص كشور رسيده بود و پادشاه به وسيله و با دست او كارهاي كشور را اداره مي كرد. عنوان مزبور به همين شكل باقي ماند و به زمان ساسانيان رسيد. در زمان ساسانيان وزير بزرگ را بزرگ فرمذار مي خوانده اند، يكي ديگر از عناويني كه براي اين وزير ذكر شده در اندرزبذ يعني مستشار دربار است. اداره كشور تحت نظارت پادشاه قرار داشت و وي بيشتر كارها را با راي خويش انجام مي داد. هنگاميكه شاه در سفر يا مشغول نبرد بود. وزير اعظم نيابت سلطنت را عهده دار مي شد. مذاكران سياسي، از وظايف وزير اعظم بود،‌در هنگام ضرورت تا آنجا كه مي توانست فرماندهي را نيز عهده دار مي شد. بطور خلاصه،‌از آنجا كه وي مشاور ويژه شاه بود، همه كارهاي كشور در دست او قرار داشت و مي توانست در همه امور دخالت كند. حتي در صورتيكه شاه عياش بود يا در انجام كارها سستي و اهمال مي ورزيد وزير اعظم مي بايستي او را متوجه عمل خويش سازد. و به راه صحيح هدايت كند. جايگاه، نقش و اهميت مقام بزرگ مزمذار آن چنان كامل و بي نقص بود كه حتي پس از ساسانيان خلفاي مسلمان اين مقام را به صورت مستقيم ودست نخورده وارد سيستم اداري اسلامي نموده و از آن بهره گرفتند. آن چنان كه قدرت بزرگ مزمذار با خليفه برابر بود. 

دين در زمان ساسانيان 

از آن جايي كه ساسانيان نسب خود را به كيانيان و گوي ويشتاسب كه همان كي گشتاسب است مي رساندند و وي آيين بهي زرتشت را پذيرفته بود، ايشان خود را پيرو مزديسني(كيش زرتشتي) مي دانستند تا آنجا كه در دوره آنان آيين زرتشتي دين رسمي آنان گرديد، همان گونه كه اشاره رفت نياي ساسانيان يعني ساسان خود از روحانيوني بود كه رياست معبد آناهيتاي شهر استخر را به عهده داشت. پس از وي پسرش بابك همين مقام را عهده دار گرديد و پس از تشكيل سلسه ساساني و روي كار آمدن اردشير با اراده وي دين زرتشتي دين رسمي كشور گرديد. و به اين ترتيب اتحاد آتشگاه و دربار شكل گرفت و روحانيون و مغان بر امور مستولي شدند. و اولين حكومت ديني در تاريخ ايران قبل از اسلام شكل گرفت.

اردشير شاهنشاه ساساني حتي در زمان حكومت خويش به منظور دست يابي به اهداف سياسي خويش كه در وحدت و تمركز سراسر قلمرو خلاصه مي شدو و در سايه آن آرامش و امنيت داخلي شكل مي گرفت از هيچ كوششي حتي نايل آمدن به اقداماتي نظير بكار گيري تعصبات مذهبي آزار و اذيت تعقيب و زنداني نمودن پيروان اديان غير زرتشتي فروگذار ننمود. و اين سياست كمابيش در طول عمر سلسه ساساني نزد شاهان اين خاندان اعمال مي شد. به سبب توجه شاهان ساساني به دين زرتشتي به عنوان دين رسمي كشور مقاماتي نوظهور نيز در دربار شكل گرفتند. از جمله موبذان موبذ كه رييس موبدان(روحانيون) كشور بودند. و هيربذان هيربذ و مقامات زير دست آنها.

در عصر ساساني آتشكده هاي زيادي در گوشه و كنار كشور برپا گرديد. و به موبدان اختيارات و امتيازات قابل توجهي واگذار گرديد. از جمله داشتن استقلال در امور و تصاحب املاك وسيع.

علاوه بر دين زرتشتي كه بيشترين پيرو را در كشور داشت آيين هاي ديگري نيز در شرق و غرب كشور ترويج مي شدند كه پس از رسمي شدن دين زرتشتي پيروان آن اديان و آيين ها در تنگنا قرار گرفتند. از جمله آيين بودايي در شرق، آيين مسيحيت و يهوديت در غرب كشور كه به دليل خصومت ايران با روم و هم كيش بودن مسيحيان ايران با روميان، پيروان اين دين الهي بيشترين سهم را از آزار و اذيت و تعقيب و شكنجه دارا شدند. دو دين نوظهور كه ظاهرا در شرايطي شكل گرفتند كه اوضاع ايران در هنگام بروز و نشر آنها بسيار نابسامان بوده است. در زمان شاپور اول و قباد علني شدند از آن جمله، آيين مانويت و مزدكي بود.

ماني در زمان شاپور اول ادعاي پيامبري نمود. انديشه وي كه تحت آييني استقاطي شكل گرفته بود. مورد توجه و استقبال شاپور اول قرار گرفت، وي با اديان و انديشه هاي عصر خود آشنايي داشت و اختلاف مذاهب مختلف همواره ذهن وي را مشغول مي داشت، مذهبي كه وي معرفي نمود،‌اختلاطي بود از دين هاي زرتشتي، عيسوي، بودايي و ... ماني معتقد بود كه عالم از عناصر روشنايي و تاريكي بوجود امده و به همين جهت اساس آن بر نيكي و بدي استوار است. اما در پايان دنيا روشنايي از تاريكي جدا و بر آن چيره مي گردد. و صلح ابدي برقرار مي شود وظيفه فرد مانوي آن بود كه بكوشد تا روشنايي و تاريكي را از يكديگر دورسازد، يعني وجود خويش را از بدي و فساد ـ كه زاده تاريكي است ـ منزه گرداند و از اصول اوست؛ مهردهان(پرهيز از انديشه زشت و ناپاك) به همين سبب پيروان ماني از لذات دنيوي مانند: ازدواج، خوردن گوشت، نوشيدني شراب و گرد آوري مال پرهيز مي نمودند. ماني كتاب هاي زيادي براي ترويج دين خود نگاشت از آن جمله شاپورگان به زبان پهلوي بود كه آن را به شاپور تقديم نمود و كتاب ارژنگ يا ارتنگ كه ماني به منظور تفهيم بهتر اصول كيش خود مسايل مورد نظر را با تصاوير زيبا جلوه گر مي نمود. از اين روي وي را ماني نقاش نيز مي خواندند.

همان گونه كه گفته شد عقايد وي به سبب توجه شاپور به آنها و به منظور بهره گيري وي از اين دين به منظور رفع اختلافات مذهبي بصورت مقطعي نشر و رواج يافت. ولي پس از مدتي به دليل مخالفت شديد موبدان مورد خشم و كينه قرار گرفت و به دستور شاه بهرام به زندان افتاد و در زير شكنجه جان داد و به قولي او را زنده پوست كندند وبه دارآويختند.

مزدك نيز خود از پيروان آيين مانوي بود و از مروجان اين آيين محسوب مي گشت كه علاوه بر عقيده به موضوع ستيز دو عنصر نور و ظلمت كه اساس عقيده ماني را تشكيل مي داد. انديشه هاي وي درباب حل معضلات اقتصادي و اجتماعي كه ريشه در تبعيضات طبقاتي داشت. مورد توجه قباد،‌پادشاه ساساني قرار گرفت. كه دوران سلطنت وي مصادف با مشكلات اقتصادي و اجتماعي كه قحطي و خشكسالي نيز به آن علاوه گرديده بود، شد. عقايد مزدك مبني بر تقسيم عادلانه منابع ثروت و تذكر اين مهم كه همه انسان ها در برابر استفاده از نعمات خدادادي و طبيعي يكسان هستند. به مذاق طبقه صاحب ثروت و قدرت خوش نيامد و همين امر موجب به قتل رسيدن وي توسط مخالفنش گرديد.

علاوه بر اين اديان نوظهرو، در قسمتي از نواحي جنوبي افرادي مي زيستند كه به صايبين معروف بودند. آنان پيروان حضرت يحيي(ع) بودند كه مراسم ديني و آداب و رسوم ويژه خود را داشتند. به عنوان نمونه از خوردن گوشت گاو پرهيز مي كردند و نماز صبح را پس از طلوع آفتاب مي خواندند كه پيروان اين آيين نيز از سخت گيريهاي موبدان زرتشتي در امان نماندند. 

خط ادبيات و آموزش ساسانيان 

مشهورترين خط هاي رايج در زمان ساسانيان، خط پهلوي اشكاني و خط پهلوي ساساني است. اين خط ها از خط آرامي اقتباس شده بودو همه مكاتبات اداري نوشته هاي ادبي تاريخي و كتبيه هاي شاهان ساساني كه بر صخره ها حك شده است به اين خط نوشته مي شد.

در آن روزگار، اموزش فقط و فقط منحصر به طبقه بزرگان بود و توده مردم از آموزش و بهره مندي از علم و دانش محروم بودند. تيراندازي،‌چوگان و شنا از ديگر كارهايي بود كه جوانان به آن مشغول مي شدند. تا هنگام جنگ آمادگي لازم را داشته باشند.

جندي شاپور از مراكز مهم علم و آموزش و پژوهش بود و دانشمندان و پزشكان بسياري در آن به پژوهش مشغول بودند. انوشيروان عده اي را براي كسب علوم به هند فرستاد او عده اي از فلاسفه يوناني را كه از تنگ نظري و تعصب مسيحيان روم به ايران پناهنده شده بودند را به گرمي پذيرفت و از آنان حمايت كرد. 

معماي و حجاري 

خرابه هاي چندين كاخ و آتش گاه در فيروز آباد، بيشاپور و.... جلوه گاه معماري عصر ساساني است. معماران اين دوره در اوايل از شيوه هاي اشكاني پيروي مي كردند. ولي با گذشت زمان، در بناي كاخ ها و آتش گاه ها شيوه ها و سبك هايي در پيش گرفتند. كه در گذشته فراگير نبود، مانند استفاده از طاق وايوان، با استفاده از طاق، بكارگيري ستون كمتر در معماري مورد توجه و استفاده قرار مي گرفت. معماران عصر ساساني از گچ بري هاي زيبا و گاه كاشي كاري استفاده مي كردند. كاخ هايي مانند كاخ تيسفون(معروف به ايوان كسري) و كاخ فيروز آباد در زمان خود شكوه و جلال بسياري داشتند و چشم همگان را خيره مي كردند. شاهان ساساني در اين كاخ ها به اداره امور مي پرداختند، دستورات لازم را صادر مي كردند، فرستادگان دولت هاي ديگر را به حضور مي پذيرفتند و نيز به تفريح و خوشگذراني مي پرداختند.

نقش برجسته هاي فرمانروايان ساساني و كتبيه هاي آنان در فارس و كرمانشاه و نواحي ديگر كه شامل مراسم تاج گذاري، جنگ و شکار شاهان است. نشانگر تبحر حجاران چيره دست ايراني در آن عهد است 

هنر و صنعت 

قالي بافي، پارچه بافي، فلز كاري و شيشه گري در عهد ساساني رونق بسيار يافت. در اين عصر پارچه هاي توليد ايران در روم مشتريان زيادي داشت. فلزكاران ماهر در خدمت شاهان و شاه زادگان بودند. و براي آنان ظروف بسيار ظريف و زيبا از جنس طلا و نقره مي ساختند. كه نمونه هايي از آنها در موزه هاي اروپا موجود است. موسيقي از جمله هنرهايي بود كه مورد توجه شاهان ساساني بوده است. موسيقي دانان و آوازه خوانان دربار را هنياگر يا خنياگر مي ناميدند، خسرو پرويز و بهرام گور در ميان شاهان ساساني به شعر و موسيقي علاقه داشتند و به آن اهميت مي دادند.

يكي از هنرهاي بي مانند عصر ساساني ساخت حباب هايي بود كه موسيقي و اصوات ديگر را ضبط و در موقع لزوم با وسايلي كه آن روزگار در دست بود، صداهاي ضبط شده پخش مي گرديد كه اين حباب ها در ايوان مداين و نصب آن بر روي ديوارهاي آن براي پخش موسيقي به كار رفته بود. 

بازرگاني 

در عهد ساساني جاده ابريشم مهم ترين مسير تجاري در دنيا بود. همچنانكه ايران در دوره اشكاني از منافعي كه اين راه برايشان ايجاد مي كرد. سود مي بردند. ساسانيان نيز از اين جهت بي نصيب نماندند، ايران همچون پل ارتباطي بر راه شرق و غرب بود. كاروان هاي تجاري كالاهاي ساخت چين و هند و ايران و روم را از سرزميني به سرزمين ديگر مي بردند. صيد مرواريد در خليج فارس رواج داشت. ماليات مهمترين منبع درآمد و ثروت محسوب مي شد كه علاوه بر خراج و ماليات سرانه و سالانه كه اخذ مي گرديد. از بازرگانان نيز ماليات گرفته مي شد. تجارت دريايي در دوره ساسانيان داراي اهميت بود. طلا، نقره، مس، مرواريد و پارچه هاي ابريشمي از مهم ترين محصولات ايران محسوب ميشد.

                                                          منتظر نظرات شما هستم